تبليغاتX
تقدیم به شیرین خانم

تقدیم به شیرین خانم

تقدیم با کمال احترام

 

 


Wife is like TV

girlfriend is like MOBILE (Cell)

زن مثل تلویزیونه

دوست دختر مثل موبایل


At home watch TV

go out bring MOBILE

تو خونه تلویزیون تماشا میکنی

وقتی میری بیرون موبایلتو میبری


No money, sell TV

Got money change MOBILE

وقتی پول نداشته باشی تلویزیون خونه ات رو میفروشی

وقتی پول بدست میاری گوشی موبایل رو عوض میکنی


Sometimes enjoy TV

but most of the time play with MOBILE

بعضی وقتها از تلویزیون لذت میبری

اما بیشتر اوقات با موبایل بازی میکنی


TV is free for life

but MOBILE if you don’t pay, the services will be terminated

تلویزیون برای تمام عمرت مجانیه

اما اگه قبض موبایل رو پرداخت نکنی ارائه خدمات متوقف میشه

TV is big, bulky and most of the time old!

But MOBILE is cute, slim, curvy and very portable at any time
 

تلویزیون بزرگ و گنده است و معمولا کهنه

اما موبایل خوشگل و باریک و خوشدسته و همیشه میشه همه جا با خودت ببریش
 

Operational cost for TV is often acceptable

but for MOBILE is high and often demanding

معمولا هزینه استفاده از تلویزیون منطقی و قابل قبوله

اما هزینه استفاده از موبایل زیاده و همیشه هم بدهکاری
 

TV got remote

MOBILE don’t have

تلویزیون کنترل از راه دور داره

اما موبایل نداره


Most important, MOBILE is two ways communication (talk and listen)

but with TV you MUST listen to it (either you want to hear nagging or not)

و مهمترین نکته اینکه موبایل وسیله ارتباطی دوطرفه است (صحبت کردن و گوش دادن )

اما فقط باید به تلویزیون گوش بدی !چه بخواهی چه نخواهی


Last but not least! TV do not have virus, but MOBILE, yes, they do have VIRUS!

و آخرین نکته اینکه تلویزیون ویروس نداره اما موبایل ….. 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:34  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

عکس هایی از دل نوشته های جالب بر روی اسکناس ، www.irannaz.com

 

عکس هایی از دل نوشته های جالب بر روی اسکناس ، www.irannaz.com

 

عکس هایی از دل نوشته های جالب بر روی اسکناس ، www.irannaz.com

 

عکس هایی از دل نوشته های جالب بر روی اسکناس ، www.irannaz.com

 

عکس هایی از دل نوشته های جالب بر روی اسکناس ، www.irannaz.com

 

عکس هایی از دل نوشته های جالب بر روی اسکناس ، www.irannaz.com

 

عکس هایی از دل نوشته های جالب بر روی اسکناس ، www.irannaz.com

 

عکس هایی از دل نوشته های جالب بر روی اسکناس ، www.irannaz.com

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:32  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

 

 

تنها بودم واز هیچ کانال تلویزیونی بوی شب نشینی نمی اومد

 تصمیم گرفتم خیلی زود چشمامو به خواب بسپارم

 برا دوستم که امسال مادرش رو ازدست داده

یه پیامک فرستادم تا بدونه تنها نیست

خودمو پتو پیچ کرده بودمو وگوشمو سپرده بودم به اخبار

ازگرونی ارز می گفت وقطع یک روزه ارتباطات تجاری با امارات و...

به مابقیش دقت نکردم

فقط به وضع کنونی ایران وایرانی اندیشیدم

به گرونی

به مشکلات ریز ودرشت مردم

به فردای ایران

خیلی وقته حوصله سیاست رو ندارم

تنها می دونم وطنم روخیلی دوست دارم

دوست دارم آبادیش رو ببینم

دوست دارم آرامش مردمش رو ببینم

آرامش به رفاه بیشتر مالی نیست

آرامش به میزان تحصیلات نیست

آرامش به رعایت حقوق همدیگه است

به اینه که همو طنت رو پله های ترقی خودت نکنی

به اینه که با احساسات کسی

با آبروی کسی بازی نکنی

مالت حلال باشه (وراضی باشی نه همش تاسف زندگی دیگران رو بخوری)

تو این روزهای تحریم , بدتر از کشورهایی که ما رو تحریم می کنند

هموطن من وتوست که این رو یه فرصت مال اندوزی دیده

گاهی فکر می کنم اعتقاد به روز قیامت تو ما کمرنگ شده

شب یلدا که سپری شد

اولین روز زمستونه

(تشبیهش کن به مرگ)

برا وقت مرگت آماده شدی؟

لازمه اش اینه

که یکم همه مون

سر به گریبان ببریم

وخود سازی رو شروع کنیم

هر کسی سر به گریبان  خودش ببره وبا خودش صادق باشه

ومعایبش رو بر طرف کنه

(من ساده وتو زرنگ- اونقدی که  روز قیامت جلوی خالقمون تو شرمساری از فریب من من شرمسار نیستم از بی آزاریم)

وقت فریب دیگران وخنده های مستانه مون

یه نگاه به آسمون که بندازیم

مطمئنا شرمسار می شیم.....


 
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

شعر زیباییست...

 

 تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

نشستی پای اشک شمع گریان ،

تا سحر یک شب ؟

تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،

که از شرم نبود شاد پیغامی ،

میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند

چیزی نمی خواهد ؟

و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،

 تلاوت کرده با تدبیر ؟

تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟

نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟

تو از خورشید پرسیدی ، چرا

بی منت و با مهر می تابد ؟

تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟

تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی

از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟

تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند ؟

تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟

نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟

چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟

تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟

و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟

تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟

و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟

تو آیا هیچ می دانی ،

اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟

تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟

نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی

ولیکن سینه ات لبریز از عشق است

شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟

تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟

جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟

تو آوازی برای مریمی خواندی

و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟

خیالت پر کشیده ، پشت پر چین حصار بسته باغی ؟

ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ،

تو آیا جمله می سازی ؟

لب پاشویه پرسیدی ،

تو حال ماهی دریا سرشتِ حوض آیین را ؟

نفهمیدی چرا دلبست فال فالگیری می شوی با ذوق

که فردا می رسد پیغام شادی !

یک نفر با اسب می اید !

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !

کلاغی را ، به خانه رهنمون گشتی ؟

تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟

چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آب احساس ؟

نفهمیدی چرا اینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟

نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای ایا ؟

جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟

ز خود پرسیده ام در تو

که عاشق بوده ام آیا ؟

جوابش را تو هم  ، البته می دانی

جواب این سکوت مانده بر لب را

تو هم ، ای من

به گوش بسته ، می خوانی ؟


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

تصمیم گرفتم رو زخم نبودنت با یه چله مرهم بذارم

آخ که چقدر خسته ام....

میخواستم کلی حرف بزنم تو وبلاگ

اما یادت افتادم که می گفتی

چقدر حرف می زنی؟؟؟؟؟؟؟

امروز تماس گرفتی حالمو بپرسی

شایدداری خودتو دلداری می دی که بدون تو حالم خوبه تا راحت تر بری

منم به رو خودم نیاوردم

که دیشب نخوابیدم

وقلبمم کمی درد میکنه

گفتم بذار خیالش آسوده باشه

اولین روز چله ام خوب بود

از کارای امروزم راضیم

فردا باید بهتر بشم

برای من

شب یلداوتنهایی

اما خواسته ام از خدا اینه

یلداتون خوب باشه

گرم باشه

شبتون خدایی


 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""
 

ما بد نکنیم

حول وحوش ساعت ده صبح یک اسمس میاد برام از دوستی

می خواد منو ببینه

براش می نویسم نمیشه

می پرسه چرا؟؟؟؟؟؟

می نویسم نمیشه دیگه

جواب میده از فلانی شنیدم دیروز چشمات سرخ بود

گذاشتت رفت؟؟

جواب نمی دم

حال دروغ گفتن ندارم

راستیتش از خدا خجالت می کشم

سکوتمو که می بینه

گیر میده

به قول معروف اسمس بارونم می کنه

و تو یکی از اسمسهاش چشمم می خوره به این مطلب که دیدی فریبت داد؟؟

از سادگیت سوء استفاده کرد؟؟

براش نوشتم

فکر کن حرفت درست

پی چی هستی؟؟

نمک پاشیدن رو زخمم؟؟

یا اثبات بد بودن اون؟؟

اون بد یا خوب همسرم بود

اگر بدی کرد خودش می دونه وخداش

واگرم خوب بود باز خودش می دونه وخداش

بیا من وتو سرمون تو لاک خودمون باشه

بذار بپای رفتار خودمون باشیم

ما دلی رو نشکونیم

ما کسی رو تنها نذاریم

ما بد نکنیم

بذار ما تشویش دیگران رو به آرامش تبدیل کنیم

ترازوی عدل خداوند اینقدر در حق الناس دقیقه که جایی برای لرزش ولغزش نیست.

ان شاءا.. همه ی قلبها آروم باشه....

 
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

راز کوهستان...

عین مار زخمی به خودم می پیچیدم

وقطرات اشک رو از گوشه چشمم پاک می کردم

وهی با خودم تکرار می کردم جلو این همه چشم جاش نیست....

نمی دونم چی شد که بحث به استاد طراحی مون کشیده شد....

که آقای رمضانی گفتند رفتند کوهستان....

مدتهاست رفتن کوهستان....

یاد اولین باری افتادم که پا توی کارگاه طراحیش گذاشتم

گفت اینجا یه قانونی داره

غیبت ممنوعه....

(جین می پوشید- خدارو بنده بودن که به این چیزها نیست)

(این رو نوشتم چون دیروز تو وبلاگی خوندم یکی ازمراحل دور شدن از خدا جین پوشیدنه)

نمی دونم چی شد که یهو آقای رمضانی گفتند منم می خوام برم

کوهستان...

گاهی وقتها همه چیز گره می خوره بهم

وشما باید برا دراومدن ازین اوضاع پناه ببری به جایی.....

کوهستان

سکوت

آرامش

تنهایی

یه وقتهایی هست که کسی از سر ایمانش میگه فقط خدا

یه وقتهایی هم هست

کسی مثل من حس کرده

تمام لحظات سخت عزیزاشم تنهاش گذاشتن

وتنها خدا براش مونده

به یقین میرسه که فقط خدا...

می خوام برم کوهستان...

سلام

سکوت

آرامش

تنهایی

سلام

خدا

 
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""
 
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم...

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالش بی صدا کنم...
تو نگرانم نشو...!!

همه چیز را یاد گرفته ام...!!
یاد گرفته ام که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی...

یاد گرفته ام...نفس بکشم بدون تو... و به یاد تو ...

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم...
تو نگرانم نشو...!!

همه چیز را یاد گرفته ام...!!
یاد گرفته ام که بی تو بخندم...

یاد گرفته ام که بی تو گریه کنم... و بدون شانه هایت...

یاد گرفته ام...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو...

یاد گرفته ام که دیگر به کسی دل نبندم...

و مهم تر از همه یاد گرفته ام که به یادت زنده باشم و زندگی کنم...

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگرفته ام...
که چگونه...
برای همیشه خاطراتت را از صحنه ی دلم پاک کنم...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم...
تو نگرانم نشو...
فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت...

 
چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین

کم مانده ست بی تو بمیرم فقط همین

از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:31  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

 

 

خیلے کـ‌ــ ـه دلمــ تنگـــ مے شـ‌ـ‌ ـــود

 به آسمـ‌ـ ـآטּ نگـ ــاهـ مے کنمــ ...

دلمــ قرصــ مے شـ ــود

که تـــ ـو همــ زیـ ــر همیــטּ سقفـ ـے


=====================


 

گاهے فقـ ــط یکــــ تشابـ ـــه اسمـ

براے چنــ ـــد لحظـ ـــه ..=================

کـ ه قلبتـــ دارهـ از تـ ــو سینـ ـه اتـــ کنـ ــدهـ میشـ ــه ....

.

=====================


روزے هـ ــزار بآر بایـ ــد براے دوستانمـ توضیح بدهمـ،

کهـ در دنیـ ــاے بیرونــ از شعرهـ ـآیمـ،

پاے هیچ عشقے وسط نیستـــ،

بـ ـآور کهـ نمے کُننـ ــد،

جانـــ تـ ــو رآ قسمــ مے خورمـــ

 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

فاصله ...

آنچنان هم که می گویند دور نیست

گاهی چنان به من نزدیكی

و گاهی چنان دور

كه محو بودنم در تو عجیب نیست

از دلم تا دلت راهی نیست

تو مرا بخواه

تا بدانی فاصله ها بی معنی است ...


 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 
 
 
زندگی باغی است

که با عشق باقی است

مشغول دل باش

نه دل مشغول.

بیشتر غصه های ما

از قصه های خیالی ماست

پس بدان اگر فـرهاد باشی

همه چیز شـیرین است.

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
 
حالا زوده ...

فيزيک اينو بعدترها ثابت مي‌کنه که:

در روزهاي باراني، جاي خالي آدم‌هايي که خيلي دوسشون داريم بزرگ‌تر مي‌شود...

 
 

 
 


در دلــم كـودكیستــ كــه بـی تـــو بــودنـش را نــق

میزنـــد! مـن هیـــچ .. لااقـــل بهــانـــه ِ او بـــاش

 

 


 
 

 
 

 
 

اين شعر نيست

قصيده نيست

غزل نيست

حتي

يك هايكوي كوتاه نيست 

اين كلمات 

زخم هاي دل من است

رنجي كشيده از روزهاي مبهم است

خواستم طرحي بريزم

نه از رنگ سياه

ديدم قلمم پا تا به سر ماتم است

ديگر نمي‌رسند به داد من اين كلمات

گويي نگاهشان در دشت سكوت

یخ بسته است

بگذار كوتاه كنم حرف دلم را

كه نقطه تنها دواي درد حالاي من است....

 
 

 
 
این همه بغض را نگه داشته بودم

تا کنار آبیِ آرامِ دریا، فریادشان کنم 

اما وادارم می کند به سکوت

می شنوم که می گوید هیس...!!!

بنشین و فقط با یاد خاطراتی که 

نیست، با خیالات اوئی که نداری اش

عاشقی کن...

 
 

 
 
بـارانـــ بـاشـد

تــــو  بـاشـی

یــک خـیـابــان بـی انـتـهـا  بـاشـد

بـه دنـیـا مـی گـویـم... 

خــداحــافــظ


 
 

 
 
 

دلم میگیره از حرفات/ میخونم ساده از چشمات
دارم میرم ،نمیدونم / کجا رفت بی قراری هات

حالا که رفتم از قلبت/ بگو اینجا چرا باشم
بدون دلخوری باید / برم از تو جدا باشم

نه از اینجا نه از خونه / دارم از یاد تو میرم
نه میخوام حس من بد شه / نه از دست تو دلگیرم

دلم اینجاست ولی میرم / هنوز دستای من گرمه
نه چشماتو نمیبینم /میدونم خیس و پر شرمه

هنوزم من همونم که /تو رو عشقش صدا میکرد
کسی که از ته قلبش /برای تو دعا میکرد

یه عمرو بی تو سر کردم /با یادت شاید آسونه
چقدر سخته واسم فکرش/ دلت با من نمیمونه

 
 

 
.
میدانی؟ بعضی ها را هــــــــر چقدر بخوانی.....

خسته نمی شوی!

بعضی ها را هر چقدر گوش دهی...

عادت نمی شوند،

بعضی ها هر چقدر تکرار شوند...

باز بکرند و دست نخورده!

دیده ای؟!

شنیده ای؟!...

بعضی ها

بــــــی نهایتند

امــــــــــــــا

فقط بعـــضــی ها!...

 
 

 
 

هرچه می روم ، نمی رسم !


گاهی با خود فکر می کنم نکند من باشم...


کلاغ آخر قصه ها...!

 
 

 
 

همـ ه درد مـ ـن ایـ ـن اسـ ـت
كـ ه یكـ ـیدر  زندگـ ـی مـن هسـ ـت ...

 

كـ ه نیسـ ـ ــت !!!  

 
 

 
 
گیر افتــــــاده امــ میان پرانتزهای بسته ی دنیــا ...

دلمــ یک پنجره ی روشن میخواهد،

رو به تمامیتــ آسمان ...

کاش یک چلچله از عبــور بهــار جا مانده بود!

همــــه ی پنجره های گشوده برای توستــ ...

همه ی درهای بسته برای من...

دلم میخواهــد دریا را بکشمــ روی خودم

و تا ابــد بخوابم

و فقط خوابــ تو را ببیـــنم !!

 
 
 

 
 
نه!

نمیــــــــــــــــدانی...

 هیچکس نمیداند پشتــ این چهره ی آرامــ در دلم چه میگذرد...!

 نمیـــــدانی!!

کسی نمیداند

 اینــ آرامش ظاهــــــر

 و این دل نـــــــا آرامـــ

چقدر خسته ام میکند!!

 
 

 
 

در خیال من بمــــــــــان!!

اما خودتــ برو...

آنکه در رویای من استــ

مرا دوستــ دارد

نه تو!!

 
 

 

تلاش برای فراموش كردن اونی كه دوستش داری

درست مثله اینه كه بخوای كسی رو كه تا حالا ندیدی به خاطر بیاری...

 
 

من اگر آنقدر که به یاد تو بودم ؛
به یاد خدا بودم ؛ آن دنیا نیمی از بهشت به نام من بود
!

 
 

 
 
 
009.jpg
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:26  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

GaBrYeL GaRsIyA mArKEz

 

dooset daram na be khatere shakhsiyate to balke be khatere shakhsiyati ke dar hengame bato boodan peyda mikonam

 

hichkas liyaqate ashk haye to ro nadare va kasi ke chenin arzeshi ro dare baese ashk rikhtane to nemishe

 

agar kasi to ro antor ke mikhay doost nadare,be in mani nist ke to to ro ba tamame vojoodesh doost nadare

 

dooste vaqe e kasi hast ke dast haye to ro begire vali qalbe to ro lams kone

 

bad tarin shekle deltangi baraye kasi in ast ke dar kenaresh bashi o bedooni ke hargez behesh nakhahi resid

 

hargez labkhand ro tark nakon, hata vaqti narahati chon harkas emkan dare asheqe labkhand to beshe

 

to momken ast dar tamame 2nya faqat yek nafar bashi, vali baraye bazi afrad tamame 2nya hasti

 

hargez vaqtet ro baraye kasi ke hazer nist vaqtesho baraye to begzaranad, nagzaran

 

shayad khoda khaste ast ke ebteda besiyari afrade na monaseb ro beshnasi va sepas shakhsi monaseb ra, be in tartib vaqti oon ro yafti behtar mitooni shokr gozar bashi

 

be chizi ke gozasht qam nakhor, be an che pas az an amad labkhand bezan

 

hamishe afradi hastand ke to ro miazarand, ama ba in hal hamvare be digaran etemad kon va faqat movazeb bash ke be kasi ke to ra azorde, 2bare etemad nakoni

 

khod ra be farde behtari tabdil kon va motmaen bash ke khod ra mishenasi qabl az an ke shakhse digari ra beshnasi va entezar dashte bashi oon to ra beshnasad

 

ziyad az had khod ra tahte feshar nazar,behtarin chiz ha zamani etefaq mioftad ke entezarash ra nadari

 

(haran che etefaq mioftad bana be dalili ast)

 

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 
 
 
وااااااااااااااااييييي كه چه وضعيتي بود چهارشنبه....

 

 

 

منو با چهار تادوستاي ديگمون اقايون پليس گرفتنونو

 

 

 

 

بردنمون و اقا برامون پرونده سازي و ادرس بگير و

 

 

 

شماره تلفن بگيرو چي چي   و چي چي و اينا

 

 

 

كه چي؟كه ما ادماي بدحجابي بوديمو ...

 

 

اقا من فقط از يه چيز ترس داشتم..كه كيفمو نگردن

 

 

 

كه همه اشغالي از جمله(سيگاروفندك اتمي/كه فندك موادي مثل

 

 

شيشه اس/پاسور و ببخشيد ببخشيد كلي هم فيلمه بده بد توي حافظه ي گوشيم

 

 

 

بود.....         اقا زد و از بدشانسي ما يه خانم اوردن و گفتن بگردشون....

 

 

 

اه..اه اه...به اين شانس....با يه در به دري از زير دستشون در رفتما....

 

 

اما سيگارام موند همونجا...اخه پرتش كردم زيره كمد...

 

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش"

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
و این هم جوابیه ای از "یک مرد ایرانی به زن هموطنش" :

پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصیب آنکه سواره بود

سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را
به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود

در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی
و بروی خودت هم نیاوردی

زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد
آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد

در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد
و به تو خوردم، حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم

در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف میکردم
میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد

در سینما، دیدم که تهمینه میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده،
کفرم درآمد، نیکی کریمی جیغ زد و گفتم زهرمار

دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم
به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم

آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند
و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد

من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر
سه میلیونی نظر داشتی، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت

صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی
یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان شوهر نکرده، گفتی ترشیده!

عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود

عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟
دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!

من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو

خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن
چون من ناخنهایم را تازه لاک زده ام

وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان دینی گفت که تو برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید به حج بروی، آنهم در اوج گرفتاریمان

 

 

 

 

هركجا غم ديدي    /از كسي رنجيدي   /يا فراموش  شدي

 

تو بگو از ته دل

 

 

 

من خدا  را دارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:23  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:19  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

 

 

یا اباصالح المهدی

 
بالای سرم نام تو را نقش نمودم


یعنی که سر من بفدای قدم تو

 

 

      


 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 
 
 
 
خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش
 
دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار
 
است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر
 
بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو
 
ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی
 
بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 
 
خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم ،

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم ،

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم باز گشتم ،

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم ،

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی…؟؟
 
 

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

party Happy Birthdayparty

 









 















 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

تو با هر سيب کرم خورده اي... وسوسه مي شوي...

بـــــــــرو..


تو از بهشت قــــلب من رانده شده اي...

در بهشت ماندن، لايق هر کس نيست

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 
بچه که بوديم بستنيمان را گاز مي زدند قيامت به پا مي کرديم!

چه بيهوده بزرگ شديم... روحمان را گاز ميزنند مي خنديم

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:29  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

 
 

درد من از حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا هم به ذهنشان نرسيده است!
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خدایا تو تنهایی و من تنها تو یکتایی و بی همتا ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا فقط تنهای تنهایم..................
از سایه ام خیلی خسته ام دوست دارم فقط وقتی ظهور کند ، که جسمم در نیمکره پشت به خورشید است چون من نماد و چهره بارز تنهایی ام اصلا دوست ندارم سایه ام را ببینم اصلا دوست ندارم سایه تنهایی را ببینم و اصلا دوست ندارم خودم و تنهایی را یکجا ببینم . . .
از دست دوستان عقرب صفت دوستی با مار ارزوست
خدايا ياريم کن اگر روزي جايي چيزي را شکستم دل نباشد
زندگی سایه ی تاریکی ست که در آن هر کس تلاش میکند تا جای پای خود را در لجنزار دنیا محکم کند.
با يک سايه آن هم از آن خود زندگي کردن راحت نيست... نمي دانم من در ميان سايه ها چگونه تنها زندگي خواهم کرد؟
چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست رفيقان يک به يک رفتند مرا تنها رها کردند گمان کردند که همدردند ندانستند که خود دردند
روزگاري مردم دنيا دلشون درد نداشت هر کسي غصه ي اينکه چه ميکرد نداشت چشمه ي سادگي از لطف زمين ميجوشيد خودمونيم زمين اين همه نامرد نداشت
اي کاش مي شد فهميد در دل آسمان چه مي گذرد که امشب با ناله اي بغض آلود بر ديار اين دل خسته اشک مي ريزد
ميرسد روزي که بي من روزها را سر کني ميرسد روزي که مرگ عشق را باور کني ميرسد روزي که بي من در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني.....
هميشه تلخ ترين لحظه ها رو کسي براي ادم ميسازه که قشنگ ترين لحظه ها رو باهاش داشتي
زمانه به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست بوسیدن قول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست
راز دل با کس نگفتم چون ندارم مرحمي هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگويد با کسي عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم
اگر زندگی مرگ است و مرگ زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی
بي پاي پوش ميتوان از کوير گذشت اما بي ستاره هرگز...!!!
ادما از اینکه بعد از مرگ فراموش بشن وحشتدترند اما چه سخته که زنده باشی و فراموش بشی
تنها شادي زندگي ام اين است كه هيچ كس نمي داند تا چه حد غمگينم
گوییند خدا همیشه با ماست ای تنهایی نکند خدا تو باشی
دلگیرم ازتمام الفبای بی کسی مخصوصااین پنج حرف..ف ا ص ل ه
 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است  غم دل يا سم ؟!

آنقدر غرق جنون بود که پَرپَر شد و رفت

روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

عاشقی ساده که يک روز کبوتر شد و رفت...
 
من زاده ی غـــــــمــم
 
 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 
تنهایی.....

خواستم خاطرم را با عشقی پاک صیقل دهم

تا پریشانی هایم
تسکین
یابد

و بر باغچه زندگی گلهای یاس سپید را
آبیاری کنم؛

خواستم گلبرگ های احساسم را با عطر زندگی آشتی دهم

تا
تکیه گاهی
امن و ابدی برای روزای سرد زندگی مهیا کنم

ولی
افسوس ...
 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
حواست نیست
 
 

تو میخندی ، حواست نیست ، من اروم میمیرم
تو می رقصی و من عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی ، چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد
توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد
.
منو پوک میزنی اروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار
تن من زیر خاکستر
منو پوک میزنی اروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار
تن من زیر خاکستر
.
.
.
تنم می لرزه و میری حواست نیست …
هوامو کام میگیری حواست نیست
حواسم هست و میمیرم
حواست نیست …
کنارت اوج میگیرم
حواست نیست
تنم می لرزه و میری
حواست نیست …
هوامو کام میگیری ، حواست نیست
حواسم هست و میمیرم ، حواست نیست …
کتارت اوج می گیرم
حواست نیست
حواست نیست …
.
تو میخندی … حواست نیست
 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 

بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند

 

 و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام

 

از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم

                                               

                                                     

                                                                                               و هنوز نمي دانم برق نگاه

 

                  كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد

 

 و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !

 

اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند

                                

                                                

                      ولنتاین مبارک

            تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

                             تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 
گاهی وقتا.............
 

گاهی وقتا فنجون قهوه با وجود همه ی حبه قندهاش برات تلخ میشه
گاهی وقتا دلت برای لحظه لحظه هایی که گذشت تنگ میشه
گاهی وقتا نامهربونی و بی وفایی آدما دلت رو به درد میاره
گاهی وقتا آدما کاری با دلت میکنن که میشکنی
گاهی وقتا قلبت میشکنه و چشمات خیس میشه از اشک
گاهی وقتا پشیمون میشی از آشنایی هایی که آخرش دلشکستنه
گاهی وقتا دلت از همه ی دوستی ها می گیره
دوستی هایی که مثل خط سفید جاده ها تکه تکه میشه
گاهی وقتا غرور جای همه ی دوست داشتن ها رو می گیره
دوست داشتن هایی که با تموم احساست بود
گاهی وقتا آدما از بخشیدن و نبخشیدن حرف می زنن
در حالی که خودشون سزاوار بخشش نیستن
گاهی وقتا آدما با رفتارشون اذیتت میکنن و بهت حسادت میکنن
گاهی وقتا آدما اسم عشقشون رو میزارن عشق پاک
در حالی که عشق رو به لجن کشیدن
گاهی وقتا یادگاری هایی واسه یکی میزاری از جنس احساس
یادگاری هایی که هر وقت بهش نگاه میکنه
یاد روزهایی میوفته که احساس نکرد و خرابش کرد
گاهی وقتا یه وقتی می فهمی که دیگه خیلی دیره
گاهی وقتا خسته میشی از مهربونی هایی که آدما قدرشو نمیدونن
گاهی وقتا می خوای فراموش کنی ولی نمیشه
گاهی وقتا همه چیزو ترک میکنی و واسه همیشه میری
گاهی وقتا وقتی آروم و بی صدا داری میشکنی
یه پرنده زیبا میاد توو زندگیت و قانون زندگی رو یادت میاره
و تو اسم اون پرنده رو می زاری مرغ عشق
گاهی وقتا می خوای با پرنده پرواز کنی و از اینجا بری
گاهی وقتا می خوای این همه فاصله و دوری رو طی کنی
گاهی وقتا فاصله ها یه پل می سازن بین تو و عشقت
گاهی وقتا می خوای لحظه های با عشق تا ابد ادامه داشته باشه
گاهی وقتا می خوای توو آغوش عشقت آروم بخوابی
گاهی وقتا می خوای عشقت رو بوسه بارون کنی
گاهی وقتا همه ی فکر و روح و قلبت میشه یه عشق
گاهی وقتا می خوای گرمی دستای عشقت رو لمس کنی
گاهی وقتا می خوای این خیال و رویای با عشق بودن همیشگی باشه
گاهی وقتا می خوای آوای مرغ عشق لالایی شب های مهتابی ت باشه
گاهی وقتا می خوای عادت نکنی و وابسته نشی
گاهی وقتا یه آرزو برات محال میشه
گاهی وقتا مثل مروارید توو دل صدف میشی دست نایافتنی
این قدرکه فقط دست صدف بهت می رسه
گاهی وقتا می خوای مرغ عشق فانوس راه جاده ی احساس زندگیت باشه
گاهی وقتا تمام احساس برای عشق میشه احساسی ماندگار
گاهی وقتا کنار جاده ی احساس زندگیت میشینی و
توو انتظار سرنوشتی می مونی که روزگار برات رقم زده
و گاهی وقتا خوشبختی عشق میشه آرزوی تو
حتی اگه با تو نباشه
 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
سرنوشت
 
 

آنکه اسیر دست سرنوشت است زندگی را چگونه می بیند، لذت را چگونه به تصویر
می کشد، شب را با کدام امید به بستر می رود و روز را چگونه آغاز می کند؟و آنکه با
سرنوشت به نبرد بر میخیزد ، اسارت را چگونه پس می زند و زندگی کردن را چگونه
انتخاب می کند؟شاید او میداند تسلیم سرنوشت شدن چه عواقبی به دنبال خواهد
داشت و سعی می کند با تمام وجود با آن به نبرد برخیزد، گذشته را فراموش کند و
آینده را مطابق با خواسته هایش بسازد.
 
 
و در این راه نخست باید انتخاب کند.انتخابی ما بین آنچه بدان خو گرفته و آنچه بدان
نیاز دارد، مطلوب اوست و به زندگیش معنا می بخشد. و برای این کار باید نامی به
زندگیش، به هدفش، به خواسته اش و به آینده اش بدهد.نامی که برای آن به نبرد با
سرنوشت خواهد پرداخت و سرانجام با قدرت و اراده پیش خواهد رفت و در خواهد
یافت که وقتی انسانی طالب چیزی باشد تمام دنیا دست به دست هم می دهند تا
او به خواست خویش برسد.
 
 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 
تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی
تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی

عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده
شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده
عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده
شال گردنه خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده
تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه
تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کارمو گریه

تو ،‌ نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی
تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی

اما هنوزم تو هستی ، انگار همین جا نشستی
انگار که هستی هنوزم ، نگذشته حتی یه روزم
تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه
تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کارمو گریه
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 
جوک های کوتاه 
 
 
 
  •  

    لطیفه های کوتاه

    یــارو داخل آسانسور میشه ،می‌بینه روش نوشته " ظرفیت هشت نفر "

    با بی تحملی میگه : حالا کی حوصله داره منتظر اون هفت نفر دیگه وایسه .

  • لطیفه های کوتاه

    دخترها هر چقدر هم كه با هم فرق داشته باشن تو يه چيزي مشتركن....اونم اينه كه همشون ميگن كه با بقيه فرق دارن!

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    از اشعار سهراب سپهري مي توان نتيجه گرفت :
    ‌1. سهراب زن ذليل بوده (زندگي شستن يك بشقاب است)
    2. سهراب شب ها جاشو خيس مي كرده (زندگي تر شدن پي در پي)

  • لطیفه های سیاسی

    به یارو مي گن نظرت راجع به گرون شدن بنزين چيه؟ طرف مي گه براي ما که فرقي نمي کنه ما همون 2000 تومن بنزين رو مي زنيم!

  • لطیفه های کوتاه

    به نظر شما با وجود وضعیت بحرانی دنیا و مشکلات فراوان و قانون جدید مجلس هنوز هم خوشگلا باید برقصن؟

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    یارو تو روزنامه يك آگهي استخدام ميبينه كه "به يك مهندس كامپيوتر مجرب و باسابقه نيازمنديم". خلاصه فرداش كت شلوار ميپوشه و  تيپ ميزنه و ميره واسه مصاحبه. اونجا مدیر پرسنلی ازش ميپرسه: شما مدركتون از كدوم دانشگاهه؟ یارو ميگه: من مدرك ندارم كه! مدیره تعجب ميكنه، ميگه: پس حتماٌ سابقة كارتون زياده... قبلاٌ تو كدوم شركت كار ميكردين؟ یارو ميگه: والله من شركت مركت نمی شناسم! پدر مرحومم يك سوپرماركت داشت، منم همونجا كار ميكنم! مدیره شاكي ميشه، ميگه: مردك! تو اصلاٌ بلدي كامپيوتر رو روشن كني؟! طرف ميگه: والله نه! مرده قاط ميزنه، ميپرسه: پس اومدي اينجا چه غلطي بكني؟! یارو ميگه: ايلده من فقط اومدم بگم كه دور من يكي رو بايد خط بكشيد!

  • لطیفه های کوتاه

    یارو سوار هواپيما ميشه، ميشينه كنار دست يك پيرمرده. خلاصه سر صحبت باز ميشه و اين دوتا نسبتاٌ با هم رفيق ميشن. وسطاي راه، يك مهمون دار مياد از پيرمرده ميپرسه، پدر شما شكلات ميل داريد؟ پيرمرده ميگه: نه خيلي ممنون، من بواسير دارم. مهمون داره از طرف ميپرسه: شما چي؟ يارو مياد تريپ رفاقت بگذاره، ميگه: نه مرسي. اين رفيقمون بواسير داره، باهم باز ميکنيم ميخوريم!

  • لطیفه های خانوادگی

    فرق يك مرد با يك گربه چيه؟

    يكيشون يه موجود دله است كه بي چشم و روئه و براش مهم نيست كه كي بهش غذا ميده, اون يكي يه حيوان ملوس خانگيه!

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    به یارو ميگن در و ببند هواي بيرون سرده! ميگه: مثلا اگه من در و ببندم هواي بيرون گرم ميشه؟!

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    چند هزارسال پیش در چنین روزی چینی ها سنگ توالت را اختراع کردن! و در سال بعد ایرانی ها با گذاشتن سوراخ آن راکامل کردند!

  • لطیفه های کودکانه

    یه قورباغه ازيه گربه مي پرسه:قورقورقوربونت بشم، كلاس چندمي؟ گربهه مي گه پيش پيش... دانشگاهيم!
    همون  قورباغه با یه زنبور ازدواج ميكنه! قورباغه ميگه قوقوقوقوقوقوربونت برم زنبور ميگه وظ وظ وظ وظ وظ وظ وظيفته!

  • لطیفه های کودکانه

    خروسه رو معتاد می کنن، به جای قوقولی قوقول میگه شوشولی شوشول!

  • لطیفه های کوتاه

    دختراصفهاني بايه پسرهمداني دوست ميشه وعشقشون جاودانه ميشه ميدوني چرا؟ آخه هيچ كدوم حاضرنبودن براي برقراري ارتباط باهم هزينه اي بپردازند!

  • لطیفه های کوتاه

    خدايا توچنه!  ابرمفرستی بارون نياره! منم وضو ميگيرم نماز نمخونم!

  • لطیفه های سیاسی

    معلم: پسرجان چه کسی سلسله اکبرشاهیان را منقرض کرد؟ دانش آموز: آهنگرزاده سمنانی،شهید محمود اح م د ی ن ژ ا د

  • لطیفه های خانوادگی

    وقتى زن ندارى فقط زن ندارى ، وقتى زن دارى فقط زن دارى!

  • لطیفه های کوتاه

    ازدواج مثل مستراح مى مونه اونايى كه تو هستن ميخوان بيان بيرون و اونايى كه بيرون هستن اين پا اون پا ميكنن برن تو !

  • لطیفه های تاریخ گذشته

    یارو يه سكه ميندازه هوا شير مياد فرار ميكنه!

  • لطیفه های جنگ

    عازم جبهه بودم. یکی از دوستانم برای اولین بار بود که به جبهه می آمد. مادرش برای بدرقه ی او آمده بود. خیلی قربان صدقه اش می رفت و دائم به دشمن ناله و نفرین می کرد.
    به او گفتم: « مادر شما دیگه بر گردید فقط دعا کنید ما شهید بشیم. دعای مادر زود مستجاب می شود.»
    او در جواب گفت:« خدا نکنه مادر، الهی صد سال زیر سایه ی پدر و مادرت زنده بمونی! الهی که صدام شهید بشه که اینجور بچه های مردم رو به کشتن می ده!»

  • لطیفه های جنگ

    یكی جبهه بوده از هر طرف خمپاره می یومده .یكی داد می زنه می گه : سنكر بگیرید .یارو از اون ور می گه : واسه من بربری بگیرید!

     

  •  
    + نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:23  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

     
     
     

    روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند .او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد

    ، اما عقرب انگشت او را نیش زد .مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را بیرون بیاورد اما عقرب بار

    دیگر او را نیش زد .رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش می زند نجات می

    دهی ؟ مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که

    عشق بورزم .

    گاهی فراموش میکنیم که عشق بورزیم عشق ورزیدن به اطرافیان یکی از قویترین نیروی کائنات

    است.عشق بورزیم...

     

     

     

     

    يك مرد زاهد روزي با خداوند مكالمه اي داشت:

    خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟

    خداوند آن مرد زاهد را به سمت دو در هدايت كرد و يكي از آنها را باز كرد:

    مرد نگاهي به داخل انداخت.درست در وسط اتاق يك ميز گرد بزرگ وجود

     داشت كه روي آن يك ظرف خورش بود و آنقدر بوي خوشي داشت كه

     دهانش آب افتاد! افرادي كه دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني

     و مريض حال بودند.به نظر قطحي زده مي آمدند.آنها در دست

    خود قاشقهاي با دستهاي بسيار بلند داشتند كه اين دسته ها به

    بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر كدام

    از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند

    تا قاشق خود را پر كنند   اما از آن جايي كه اين دسته ها از

    بازوهايشان بلندتر بود نمي توانستند دستهايشان را برگردانند و

    قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

    مرد زاهد با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد خداوند گفت:

    تو جهنم را ديدي؟

    آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز كرد.آنها هم دقيقا مثل

     اتاق قبلي بود.يك ميز گرد با يك ظرف خورش روي آن كه دهان مرد را

     آب انداخت افراد دور ميز مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند

     را داشتند ولي به اندازه كافي قوي و تپل بوده و ميگفتند و مي خنديدند.

    مرد زاهد گفت نمي فهمم خداوند جواب داد:ساده است فقط احتياج به

     يك مهارت دارد  مي بيني؟اينها ياد گرفته اند كه به همديگر غذا بدهند در

     حالي كه آدمهاي طمع كار تنها به خودشان فكر مي كنند...!

    تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

     

     

     

    زندگی مانند چای است...

     

    گروهی از فارق تحصیلان قدیمی یک دانشگاه که همگی در

     حرفه خود آدمهای موفقی بودند،با همدیگر به ملاقات یکی از

     استادان قدیمی خود رفتند.پس از خوش و بش اولیه،هر کدام

    از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگی از استرس زیاد

     کار و زندگی سخت شکایت می کردند.استاد به آشپزخانه

     رفت و با یک کتری بزرگ چای  و انواع و اقسام فنجان های

    جور وا جور،از پلاستیکی و بلور و کریستال گرفته تا سفالی

     و چینی و کاغذی(یک بار مصرف)بازگشت و مهمانانش

     را به چای دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت

    چای ریختن برای خودشان را بکشند.پس از آن که تمام دانشجویان

     قدیمی استاد برای خودشان چای ریختند صحبت ها از سر گرفته شد...

    استاد گفت:اگر توجه کرده باشید،تمام فنجانهای قشنگ و گران

     قیمت برداشته شده و فنجانهای دم دستی و ارزان

     قیمت ،داخل سینی بر جای مانده اند. شما هر کدام بهترین

     چیزها را برای خودتان می خواهید و این از نظر شما امری کاملاٌ

    طبیعی است،اما منشاء مشکلات و استرسهای شما هم همین است.

    مطمئن باشید که فنجان به خودی خود تاثیری در کیفیت چای

     ندارد.بلکه بر عکس،دربعضی موارد یک فنجان گران قیمت

    و لوکس ممکن است کیفیت چای که در آن است

     را از دید ما پنهان کند .چیزی که همه شما واقعا می خواستید

     یک چای خوش طعم و خوش عطر بود ،نه فنجان.....

    اما شما ناخوداگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس

    به فنجان های یکدیگرنگاه می کردید ،زندگی هم مثل همین چای است ...

    کار،خانه،ماشین،پول،موقعیت اجتماعی و....در حکم فنجان ها

    هستند.مورد مصرف آنها ،نگهداری و در بر گرفتن زندگی است.

    نوع فنجانی که ما داشته باشیم،نه کیفیت چای را مشخص

    می کند و نه آن را تغییر می دهد .اما ما گاهی با صرفا ٌتمرکز بر

    روی فنجان،از چایی که خداوند برای ما در طبیعت فراهم کرده

     است لذت نمی بریم.خداوند چای را به ما ارزانی

     داشته نه فنجان را.از چایتان لذت ببرید.خوشحال بودن ، البته به معنی

     این که همه چیز عالی و کامل است، نیست.بلکه بدین معنی است که

     شما تصمیم گرفته اید آن سوی عیب و نقص ها را هم ببینید.

     

    .تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

     

    در آرامش زندگی کنید،آرامش هم در درون شما زندگی خواهد کرد.....

    هر چه سریعتر تغییر را آغاز کنید و تصمیم بگیرید که زندگی خود را تغییر

     دهید از این رو شما ماجرای مهیجی را شروع می کنید که طی آن به

     اهمیت وجودی خود پی میبرید فقط کافیست که شروع کنید ....

    سفری را که در آن توانمندیها و استعدادهای خود را در آن پرورش دهید...

    .تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    از حاشیه امنیت بیرون بیایید و این تغییر را شروع کنید ...به کارهای روز مره

     خود به دقت فکر کنید و در اولین فرصت روش خود را تغییر دهید.طی این مدت

     اعتماد به نفس لازم را به دست می آورید و به ارزش درونیتان که بهایی

     مانند طلا دارد پی خواهید برد...

     

    از همین الان تغییر را شروع کنید حتی اگر با خوردن یک چای آن را شروع

    کرده اید این سفر مهیج  را شروع کنید

     

    حتماٌ حتماٌ حتماٌ شما موفق می شوید.....

     

     

    روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد.حیوان بیچاره ساعت ها به طورترحم انگیزی ناله می کرد.

    بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید. او پیش خود فکر کرد که اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر

     صورت باید پر شود. او همسایه ها را صدا زد و از آنها در خواست کمک کرد.آنها با بیل در چاه سنگ و گل

     ریختند.

    اسب ابتدا کمی ناله کرد،اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت او به شدت همه را متعجب کرد.

    آنها باز هم روی او گل ریختند.کشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به

     شدت متحیر کرد با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته میشود اسب تکانی به خود می داد ،گل را

     پایین می ریخت و یک قدم بالا می آمد همین طور که روی او گل می ریختندناگهان اسب به لبه چاه

     رسید و بیرون آمد...

     

    زندگی در حال ریختن گل و لای بر روی شماست.تنها راه رهایی این است

     که آنها را کنار بزنید و یک قدم بالا بیایید . هر یک از مشکلات ما به منزله سنگی است که

     می توانیم از آن به عنوان پله ای برای بالا آمدن استفاده کنیم با این روش می توانیم از

    درون عمیقترین چاه ها بیرون بیاییم.

     

     

    دست و پا زدن بیهوده در مقابل مشکلات فقط اوضاع را بدتر می سازد ،همین وبس!

     

    هر کدام از ما در این دنیا منحصر به فرد و خاص هستیم ما استعدادهای با لقوه ی نا محدودی داریم .

    که با پرورش آن می توانیم به خوشبختی برسیم.

     

    ما میتوانیم  

                       ما میتوانیم 

                                            ما میتوانیم

                                                                                   

                                                             به خوشبختی برسیم

     

    تمام این سخنان بستگی به چگونگی افکار ما دارد.

     

    اگر ما انتظار موفق شدن را داشته باشیم

                                                       حتما 

                                                         حتما

                                                           حتما موفق می شویم.

     

      

     

    استادي همواره و در تمام مواقع، خداوند را شکر گزاري مي كرد. روزي طوفان شديدي درختان را به

    شدت تكان مي داد و باران سيل آسايي ميباريد. شاگردان متعجب بودند كه دليل شكر گذاري استاد در

     اين هواي و حشتناك چيست؟

    استاد گفت؟  

                     آه خدايا،امروز هوا بد است اما تو را شكر مي گويم كه هر روز اين طور نيست...

     

     

    اگر كسي مي خواهد در زندگي موفق باشد مسلما لازمه آن اين است كه قوانين طبيعت را بشناسد و با

     پيروي از اين قوانين، حمايت طبيعت و كائنات را برانگيزاند.

     

    يكي از اين قوانين كه لازمه موفقيت و حمايتهاي الهي از ما و هدفهايمان است  شكر گذاري در تمامي

    اوقات به خصوص در اول صبح و در آخر شب است.

    بدون شک آدمهاي موفق هميشه وقتهاي خاصي را براي شکر گذاري در روز و شب انتخاب کرده اند و

    خودرا به يکي از قويترين فرکانس هاي طبيعت که همان شکر گذاري است وصل کرده اند.

    بدون شک و تردييد  

                                  بدون شک و تردييد  

                                                                   بدون شک و تردييد

    به هر چيزي که فکر کنيم و در مورد آن شکر گذار باشيم در زندگي ما اتفاق خواهد افتاد.

    او بي نياز از شکر ماست و اين انسان است که با شکر گذاري خود مقداري از حق بندگي خود را به جا

     مي آورد و به معبودش نزديکتر مي شود بياييد شکر

                                                                          شکر

                                                                           شکر گذار باشيم...

    .

    .

    .

    .

    .

    .

     شکر خدا همه چي آرومه

     

     

     

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:15  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

    این منم پروردگار مهربانت خالقت

    اینک صدایم کن مرا با قطره ی اشکی

    به پیش آور دو دست خالی خود را ، با زبان بسته ات کاری ندارم

    لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

    غریب این زمین خاکی ام  آیا عزیزم حاجتی داری؟

    بگو جز من کس دیگر نمیفهمد

    به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است

    قسم بر عاشقان پاک با ایمان

    قسم بر اسبهای خسته در میدان

    تو را در بهترین اوقات آوردم

    قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

    قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

    قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

    برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

    تمام گامهای مانده اش با من

    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

    ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد

     

    ::::::::::::::::::::::::::::::::

     

    مرد درحال تميز كردناتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر وري ماشين خط مي اندازد . مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود.
    در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را از دست داد. وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟
    مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود : دوستت دارم پدر !
    روز بعد مرد خودكشي كرد .
    عصبانيت و عشق محدوديتي ندارند. چيزها براي استفاده كردن هستند و انسان ها براي دوست داشتن، مشكل دنياي امروز ما اینه كه انسانها مورد استفاده قرار مي گيرند و اين درحاليه كه چيزها دوست داشته مي شوند.

    مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود .
    مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود .
    مراقب رفتارت باش كه عادت مي شود .
    مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شود . 
    مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود

     

    ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

     

     

    می خواهم بگویم .....

    فقر  همه جا سر مي كشد .......

    فقر ، گرسنگي نيست .....

    فقر ، عرياني  هم  نيست ......

    فقر ،  گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان مي كند .........

    فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست.....

    فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

    فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا  ته  سر مي كشد .....

    فقر ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته يك كتابفروشي مي نشيند......

    فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي كند ......

    فقر ، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

    فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي شود .....

    فقر ،  همه جا سر مي كشد ........

                       فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست.

                   فقر ، روز را  بي "انديشه"   سر كردن است

     

    ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

     


    الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی،
    و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
    خدایا : عقیده مرا ازدست ” عقده ام”مصون بدار.
    خدایا : به من قدرت تحمل عقیده “مخالف” ارزانی کن .
    خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت “تعصب” “احساس”
    و “اشراق” محروم نساز.
    خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش
    ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم.
    خدایا : جهل آمیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان
    ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
    خدایا : شهرت منی را که:”میخواهم باشم” قربانی منی
    که ” میخواهند باشم” نکند.
    خدایا : درروح من اختلاف در “انسانیت” را به اختلاف
    در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که
    نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.
    خدایا : مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله در امان
    دار.
    خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی
    دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.
    خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان
    عصیان مطلق« باشم.
    خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت
    نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت
    نپوسم.
    خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان.
    اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به
    روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و
    دردهای عزیز بر جانم ریز.

     

    ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

     

     

    برای ِ صحبت کردن با تو باید فکرم خطی ممتد باشد٬روزگارم خلوت و دلم خالی از دغدغه ی دیگران ... حال دلم٬در آشوب ترین حالت ممکن و در اوج تضاد ها مناسب رمز و راز گفتن با توست.

     

    دوست دارم٬لحظاتی را که با تو٬بی هیچ دل آشوبی و تزاحمی ساعت ها به گفتگو و صحبت می نشینم.لحظاتی که در آن در میان صحبت هایت رد نگاهم را از پیشانی بلند و گونه هایت به تک خال ِ زیبایی که دل نشینی صورت ت را صد چندان کرده است به یادگار می گذارم. دوست دارم تمامی این لحظاتی را که از بودن ت برای شنیدن حرف هایم کنار می گذاری ...

     

    دوست دارم لب خند ِ منقوش صورت ت را و تمام لطافت وجودت را ...

     

    مهربان٬
    تو بهترین و قشنگ ترین کاکتوسِ ِ هدیه شده ی ِ دنیایی

     

    +ووجوودی! هدیه های ِ ووجوودی ت هم مثل خودت ماه ن! خُرخُرخُر :)

     

    ::::::::::::::::::::::::::::::::::::

     

    من دیگه دارم خسته میشم

    نمیدونم باید چیکار کنم

    فکر کردن آزارم میده

    گیج شدم...

    انگار نمیدونم کجام...؟

    ولی باید سرپا بمونم و زود ناامید نشم

    باید بدونم میخوام چیکار کنم

    و باید چیکار کنم

    خسته م ....

    حتی ازین که بخوام از خدا کمک بخوام هم خسته م

    نمیدونم باید به چی فکر کنم که آروم شم

    کسلم

    بی حوصله م

    حوصله هیچکس و ندارم

    جوصله هیچ چیزو ندارم

    میرم بازی کنم

    میبینم جلو افکارم و نمیگیره

    حوصله شو ندارم

    میرم فیلم ببینم

    میبنم  اصلا حسش نیست

    هنوز فکرم مشغوله

    میام اینجا

    بازم میبینم که هنوز فکرم مشغوله

    حتی دیگه  حوصله شوخی های مسخره و لوس دوستام هم ندارم

    میرم تو اتاقم در و میبندم و تو تاریکی میشینم

    حوصله این تاریکی هم ندارم

    میام آهنگ گوش کنم

    بد تر اعصابم و بهم میریزه

    نمیدونم ...

    نمیدونم از دست این همه ناراحتی کجا فرار کنم؟

    اصلا راه فرار وجود داره؟

    ای بابا

    من که از فرار کردن بیزارم

    نمیونم چه جوری برخورد کنم؟

    چیکار کنم؟

    نمیخوام خم شم

    نباید خم شم

    آخرش چی ...

     :::::::::::::::::::::::::::::::::

     

    داستان...

    همون داستان همیشگی...

    چی فکر میکردیم چی شد ...

    فکر میکردیم چه خوب...

    اما چه بد میشه

    بد میشه وقتی نمیشه

    وقتی چیزایی که میخوای نمیشه و

    چیزایی هم که هستن میرن...

    سخته که نتونی

    ندونی

    چجوری بگی...

    که بفهمن

    کیا؟

    نمیدونم...

    بگذریم...

     

    + نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 21:24  توسط سیامک و شیرین خانم   | 

     
    Myspace Love Comments Quotes

    Myspace Quotes Comments

    Myspace Love Comments Quotes

    Myspace Quotes Comments

    Myspace Love Comments Quotes

    Myspace Quotes Comments

    قرآن آنلاين

    دريافت كد