.jpg)
يك مرد زاهد روزي با خداوند مكالمه اي داشت:
خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟
خداوند آن مرد زاهد را به سمت دو در هدايت كرد و يكي از آنها را باز كرد:
مرد نگاهي به داخل انداخت.درست در وسط اتاق يك ميز گرد بزرگ وجود
داشت كه روي آن يك ظرف خورش بود و آنقدر بوي خوشي داشت كه
دهانش آب افتاد! افرادي كه دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني
و مريض حال بودند.به نظر قطحي زده مي آمدند.آنها در دست
خود قاشقهاي با دستهاي بسيار بلند داشتند كه اين دسته ها به
بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر كدام
از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند
تا قاشق خود را پر كنند اما از آن جايي كه اين دسته ها از
بازوهايشان بلندتر بود نمي توانستند دستهايشان را برگردانند و
قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد زاهد با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد خداوند گفت:
تو جهنم را ديدي؟
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز كرد.آنها هم دقيقا مثل
اتاق قبلي بود.يك ميز گرد با يك ظرف خورش روي آن كه دهان مرد را
آب انداخت افراد دور ميز مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند
را داشتند ولي به اندازه كافي قوي و تپل بوده و ميگفتند و مي خنديدند.
مرد زاهد گفت نمي فهمم خداوند جواب داد:ساده است فقط احتياج به
يك مهارت دارد مي بيني؟اينها ياد گرفته اند كه به همديگر غذا بدهند در
حالي كه آدمهاي طمع كار تنها به خودشان فكر مي كنند...!

زندگی مانند چای است...
گروهی از فارق تحصیلان قدیمی یک دانشگاه که همگی در
حرفه خود آدمهای موفقی بودند،با همدیگر به ملاقات یکی از
استادان قدیمی خود رفتند.پس از خوش و بش اولیه،هر کدام
از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگی از استرس زیاد
کار و زندگی سخت شکایت می کردند.استاد به آشپزخانه
رفت و با یک کتری بزرگ چای و انواع و اقسام فنجان های
جور وا جور،از پلاستیکی و بلور و کریستال گرفته تا سفالی
و چینی و کاغذی(یک بار مصرف)بازگشت و مهمانانش
را به چای دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت
چای ریختن برای خودشان را بکشند.پس از آن که تمام دانشجویان
قدیمی استاد برای خودشان چای ریختند صحبت ها از سر گرفته شد...
استاد گفت:اگر توجه کرده باشید،تمام فنجانهای قشنگ و گران
قیمت برداشته شده و فنجانهای دم دستی و ارزان
قیمت ،داخل سینی بر جای مانده اند. شما هر کدام بهترین
چیزها را برای خودتان می خواهید و این از نظر شما امری کاملاٌ
طبیعی است،اما منشاء مشکلات و استرسهای شما هم همین است.
مطمئن باشید که فنجان به خودی خود تاثیری در کیفیت چای
ندارد.بلکه بر عکس،دربعضی موارد یک فنجان گران قیمت
و لوکس ممکن است کیفیت چای که در آن است
را از دید ما پنهان کند .چیزی که همه شما واقعا می خواستید
یک چای خوش طعم و خوش عطر بود ،نه فنجان.....
اما شما ناخوداگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس
به فنجان های یکدیگرنگاه می کردید ،زندگی هم مثل همین چای است ...
کار،خانه،ماشین،پول،موقعیت اجتماعی و....در حکم فنجان ها
هستند.مورد مصرف آنها ،نگهداری و در بر گرفتن زندگی است.
نوع فنجانی که ما داشته باشیم،نه کیفیت چای را مشخص
می کند و نه آن را تغییر می دهد .اما ما گاهی با صرفا ٌتمرکز بر
روی فنجان،از چایی که خداوند برای ما در طبیعت فراهم کرده
است لذت نمی بریم.خداوند چای را به ما ارزانی
داشته نه فنجان را.از چایتان لذت ببرید.خوشحال بودن ، البته به معنی
این که همه چیز عالی و کامل است، نیست.بلکه بدین معنی است که
شما تصمیم گرفته اید آن سوی عیب و نقص ها را هم ببینید.
.
در آرامش زندگی کنید،آرامش هم در درون شما زندگی خواهد کرد.....
هر چه سریعتر تغییر را آغاز کنید و تصمیم بگیرید که زندگی خود را تغییر
دهید از این رو شما ماجرای مهیجی را شروع می کنید که طی آن به
اهمیت وجودی خود پی میبرید فقط کافیست که شروع کنید ....
سفری را که در آن توانمندیها و استعدادهای خود را در آن پرورش دهید...
.
از حاشیه امنیت بیرون بیایید و این تغییر را شروع کنید ...به کارهای روز مره
خود به دقت فکر کنید و در اولین فرصت روش خود را تغییر دهید.طی این مدت
اعتماد به نفس لازم را به دست می آورید و به ارزش درونیتان که بهایی
مانند طلا دارد پی خواهید برد...
از همین الان تغییر را شروع کنید حتی اگر با خوردن یک چای آن را شروع
کرده اید این سفر مهیج را شروع کنید

حتماٌ حتماٌ حتماٌ شما موفق می شوید.....
روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد.حیوان بیچاره ساعت ها به طورترحم انگیزی ناله می کرد.
بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید. او پیش خود فکر کرد که اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر
صورت باید پر شود. او همسایه ها را صدا زد و از آنها در خواست کمک کرد.آنها با بیل در چاه سنگ و گل
ریختند.
اسب ابتدا کمی ناله کرد،اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت او به شدت همه را متعجب کرد.
آنها باز هم روی او گل ریختند.کشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به
شدت متحیر کرد با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته میشود اسب تکانی به خود می داد ،گل را
پایین می ریخت و یک قدم بالا می آمد همین طور که روی او گل می ریختندناگهان اسب به لبه چاه
رسید و بیرون آمد...
زندگی در حال ریختن گل و لای بر روی شماست.تنها راه رهایی این است
که آنها را کنار بزنید و یک قدم بالا بیایید . هر یک از مشکلات ما به منزله سنگی است که
می توانیم از آن به عنوان پله ای برای بالا آمدن استفاده کنیم با این روش می توانیم از
درون عمیقترین چاه ها بیرون بیاییم.
دست و پا زدن بیهوده در مقابل مشکلات فقط اوضاع را بدتر می سازد ،همین وبس!
هر کدام از ما در این دنیا منحصر به فرد و خاص هستیم ما استعدادهای با لقوه ی نا محدودی داریم .
که با پرورش آن می توانیم به خوشبختی برسیم.
ما میتوانیم
ما میتوانیم
ما میتوانیم
به خوشبختی برسیم
تمام این سخنان بستگی به چگونگی افکار ما دارد.

اگر ما انتظار موفق شدن را داشته باشیم
حتما
حتما
حتما موفق می شویم.
استادي همواره و در تمام مواقع، خداوند را شکر گزاري مي كرد. روزي طوفان شديدي درختان را به
شدت تكان مي داد و باران سيل آسايي ميباريد. شاگردان متعجب بودند كه دليل شكر گذاري استاد در
اين هواي و حشتناك چيست؟
استاد گفت؟
آه خدايا،امروز هوا بد است اما تو را شكر مي گويم كه هر روز اين طور نيست...
اگر كسي مي خواهد در زندگي موفق باشد مسلما لازمه آن اين است كه قوانين طبيعت را بشناسد و با
پيروي از اين قوانين، حمايت طبيعت و كائنات را برانگيزاند.
يكي از اين قوانين كه لازمه موفقيت و حمايتهاي الهي از ما و هدفهايمان است شكر گذاري در تمامي
اوقات به خصوص در اول صبح و در آخر شب است.
بدون شک آدمهاي موفق هميشه وقتهاي خاصي را براي شکر گذاري در روز و شب انتخاب کرده اند و
خودرا به يکي از قويترين فرکانس هاي طبيعت که همان شکر گذاري است وصل کرده اند.
بدون شک و تردييد
بدون شک و تردييد
بدون شک و تردييد
به هر چيزي که فکر کنيم و در مورد آن شکر گذار باشيم در زندگي ما اتفاق خواهد افتاد.
او بي نياز از شکر ماست و اين انسان است که با شکر گذاري خود مقداري از حق بندگي خود را به جا
مي آورد و به معبودش نزديکتر مي شود بياييد شکر
شکر
شکر گذار باشيم...
.
.
.
.
.
.
شکر خدا همه چي آرومه 