
نگاه کن .. خوب ...
کافي نيست ؟.. بيشتر دقت کن ....
آري ... آنقدر اشتباه کرده ايم که ديگر قادر به ديدنش نيستيم ...
مي دانم ... حرفي نيست ...
دوستي را مي شناسم که مي گفت * رشد کن.....بزرگ شو...*
کسي ديگر من را دوست خطاب مي کرد....!!!
من!!!
اشتباه میکنم!!!
آري مي آيد پيش!...
انسانيم ... جايز الخطا ...
نه آخرينش بود و نه اولينش ...
مي بايست صبوري کر د... صبوري ...
گذشته ام را نمي سپارم دست باد ...
هر روزش را مي آورم به ياد ...
بايد داغ کنم دستم را ...
حرفي نيست ...
سخن کوتاه ...
* * *
شادی حرف خوبی زدی .. به قول شادی آدم میخواد یه چیزایی بنویسه اما شک داره که بعضی ها ببینن .. و معذبه ..
هر متنی رو که میخوام بنویسم ۱۰ بار ویرایشش میکنم .. تا مبادا کسی به خودش بگیرد .. یا فکر کنه که من منظورم با یک بنده ی خدایی هست .. و این کار نوشتن رو سخت میکنه ..
به قول شادی ما فکر میکنیم دنیای مجازی دنیای بزرگیه ...
و شايد اولين کسي بود که از دلم مي دانست ...
و شايد مدت هاست که دلم شکسته است ...
و شايد مدت هاست که غمگينم ...
و مدت هاست که کسي سراغي از دلم نمي گيرد ...
و احوالي ز آن نمي پرسد ...
صبوري مي کنم ... صبوري ...
عاقبت نوبت من نيز خواهد شد ...
مي روم ...
دل از اين غصه ها مي کَنم ...
ولي تا آن روز بايد هيچ سخن نگويم ...
لب بفشارم بر هم ...
بغض ببلعم ...
و در دل آه گويم ...
اما نشاني و حرفي و نگاهي نيندازم که بدانند ... که بفهمند ...
در دلم چه مي گذرد ...
مي خواهم براي خودم عزيز باشم ... فقط خودم ...
مي خواهم همه راه را خودم به تنهايي بپيمايم ...
تا افتخارش از آن ِ خودم باشد ...
دلم خيلي وقت است که نمي خندد ...
...
چون که بايد بمانم ...
و من دعا مي کنم ...
چون من تنها کسي هستم که دعا مي کنم ...
و مي دانم که مي داني دعا هايم هيچ گاه مستجاب نمي شوند ...
دلم را لکه ايست تار و سياه ...
از آن است که مي پندارم خدا هم صدايم را نمي شنود ...
نا شکري نيست ...
خودش مي داند ...
گِلِگي مي کنم ...
گاهي ...
گويا همه در حرکتند و من ايستاده ام ...
تنها ...

نمايش اين جا به اتمام مي رسد...
مي چرخي و مي چرخي و مي چرخي...
بعد با سر به زمين مي خوري...و تا صداي خنده ء حضار را نشنيده اي خود را ...
آنقدر به درو ديوار مي کوبي تا نهايتا ً صدايشان را بشنوي...
بايد حداکثر تلاشت را بکني تا به حماقتت بخندند...
مي فهمي.......!؟
فکر نکن آنها تو را دوست دارند که مي آيند.....نه.!
مي آيند تا دلشان خنک شود... پس تو وظيفهء سنگيني بر دوش داري...
مهم نيس تو از نمايش خوشت مي آيد يا نه...
مهم آنها هستن که لحظه اي چشمشان را از تو نمي گيرند...
تا مبادا حرکتي را غافل شوند...
مهم هم نيست تا چه حد ظريف باشي... نقشت را انجام بده...
دستمزدت را بگير...
و تو ناراحت ... آنقدر مي چرخي و مي چرخي و مي چرخي...
و آنقدر به در و ديوار و زمين خود را مي کوبي تا همگان شاد شوند...
و تا با سر گيجه و نفرت لبخند رضايت را روي لبانشان نبيني... بازي ادامه دارد...
تمام شد... مي ايستي... به سختي...
و حالا نصيبت کفشو کلاه و مقاديري زباله است ... که به طرفت پرتاب مي شود...
گاهي از نفرت...
گاهي از حماقت تو...
و گاهي از خنده و شادي و شوخي...
و دستمزدت روزي است با خستگي و خشم و سرو صورت ِ کبود و سر گيجه...
بيچاره دلقک...

دیروز یکی از دوستان بهم گفت که چرا این قدر مغرور شدم و خودگیر!!!![]()
خندم گرفت ..![]()
چند دقیقه ای واقعا خندیدم ...![]()
جوابی نداشتم که بهش بدم ..![]()
این قدر غرق افکارم هستم که همه فکر میکنن مغرور شدم !![]()
شاید با خندیدن من مطمئن شد که حرفش درسته ...![]()
اما دوست من ..![]()
خنده ی من از گریه تلخ تر بود
.. اما تو نفهمیدی ...![]()

سالها ..![]()
تاریخ شمسی گشت و گشت ..![]()
شادمان شد تا شنید این سرگذشت ..![]()
روز میلاد امام هشتم است ..![]()
جمعه ..![]()
هشتِ هشتمِ هشتاد و هشت ..![]()
میلاد پاکش بر همه مبارک ...![]()
در طلوع اميدي که ابدي است ...
سجاده ام رو به نور ...
وضو مي گيرم با آيه هاي عشقت ...
ثانيه ها رنگ تو مي شود ...
پر مي کشد دلم تا اوج بلندترين قله ي مهرت ...
اينجايم ...
ابتداي راه تو ...
آغاز راهي که انتهاييش تويي ...
( ما با صلابت پیش می رویم .. من و همراهم فاطمه ) ...
به صلابت بهشتي که وعده داده اي ...
* * *
این روزها سخت پا رو دلم میزارم تا تموم بشن ...![]()
به نظرم هیچ امتحانی سخت تر از این نیست که پا رو دلت بزاری ...![]()
توقع زيادي بود؟
منتظر نباش که شبي بشنوي،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام!
که روسري تو را،
در آن جامه دان ِ قديمي جا گذاشته ام!
يا در آسمان،
به ستاره ي ديگري سلام کرده ام!
توقعي از تو ندارم!
اگر دوست نداري،
در همان دامنه دور ِ دريا بمان!
هر جور تو راحتي! بي بي باران!
همين سوسوي تو
از آنسوي پرده دوري،
براي روشن کردن ِ اتاق تنهائيم کافي ست!
من که اينجا کاري نمي کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت مي کنم!
همين!
اين کار هم که نور نمي خواهد!
مي دانم که مثل ِ هميشه،
به اين حرفهاي من مي خندي!
با چالهاي مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتي به آن روزيهاي زلالمان نزديک مي شوم،
باران مي آيد!
صداي باران را مي شنوي؟?
یغما گلرویی
* * *
چه زود ۵۰ برگ پر شد ..
می بینی ؟
میگی باید این راه رو ادامه بدم ..
باشه قبول ..
مطمئنم چیزی میدونی که من نمیدونم ..
از امروز باز شروع میکنم ..
راه و رسم آدم شدن را!
فاطمه ی عزیزم ممنون که همیشه کنارمی ..
توکل بر خدا ..
* * * * * * *
اگر روزي دلم گرفت ...
يادم باشد که خدا با من است ...
يادم باشد که فرشتگان برايم دعا مي کنند ...
يادم باشد که ستاره ها شب را برايم ...
روشن خواهند کرد ...
يادم باشد که قاصدکي در راه است ...
که بهار نزديک است ...
که فردا منتظرم مي ماند ...
يادم باشد که من راه رفتن و دويدن مي دانم ...
و جاده قدمهاي مرا خواهد شمرد ...
اگر روزي دلم گرفت يادم باشد ...
که خداي من همين نزديکي هاست ...
وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشيرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگي مردن بر اين در به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد که آخر کي شود اين ناتوان به
گلي کان پايمال سرو ما گشت بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما که اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي کوي او باش به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران که راي پير از بخت جوان به
شبي ميگفت چشم کس نديدهست ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است ولي شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر وليکن گفته حافظ از آن به
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 12:40 موضوع | لينک ثابت
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرت رونمیسوزونه ، جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی ... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه
می دونم می بینمت یروز دوباره .... توی دنیایی که آدمک نداره....
""""""""""""""""""""""""""""""
در زندگي زخم هايي هست
كه مثل خوره روح را
آهسته در انزوا مي خورد
و مي تراشد .
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


من از این جمعه های بی تو بدم می آید...
حواست با من هست...!؟
این جمعه ها...؛ وقتیکه نیستی مثل سال خشکسال؛ از ما که هیچ... رمق از گریه ها هم می گیرند.
اصلاً تمام روزهایمان هلاک این جمعه های بیرحم است.
می شنوی حرفهایم را...!؟
کاش هیچوقت عصرهای جمعه نگاهمان نکنی...
که به خودمان وعده ی فردا را می دهیم. که شاد خواهیم شد... که این جمعه رفت تا جمعه ی بعدی...
که دیگر غروب که می شود دلمان نمی گیرد... اصلاً بیخیال این جمعه که تلخ بود و سخت...
و صبح فردا که می رسد... در قنوت نمازهای صبحمان؛ احتمالاً دعای آمدنت را می خوانیم و بعد..."یک هفته ی سرشار از شادی و نشاط را ... بی تو ... آغاز می کنیم".
گاهی که جمعه می شود؛ به این فکر می کنم که تقصیر کیست...!؟
تقصیر تو که اینهمه خوبی یا تقصیر من که این همه بد شده ام...!؟
شاید اصلا" تقصیر خداوندی خداست که تو را از ما گرفت و قول داد که یک روز جمعه... همین جمعه هایی که بی تو این همه بد شده اند... اجازه می دهد که برگردی...
گفته باشم...! حتی اگر یک روز برگردی... حتی اگر آن یک روز جمعه هم باشد...
من هیچوقت این "جمعه های بی تو" را نمی بخشم...
اصلاً تمام اینها بهانه است...
من... با تمام اینکه خیلی وقت ها به یاد تو نیستم... با تمام اینکه بد می شوم خیلی وقت ها...
حرفم این است که " جای تو خالیست؛ جمعه ها..."
آهای "زائر گمنام مدینه"...
نگذار به نبودنت عادت کنیم...
داشتم می گفتم... من... با تمام اینکه خیلی وقت ها به یاد تو نیستم... ولی..
"دوستت دارم"...
خاک من در هر سکوتت نعره ها کن
خاک من دلسوزایران را صدا کن
خاک من فریاد شاهانت کجا رفت
اقتدارسرفرازان و دلیرانت کجا رفت
خاک من از چه تو خاموش نشستی
نعره کن تاکه بدونن زنده هستی
نعره کن که حرمت انسان شکستند
تازیان پیمان یاران را گسستند
فروهر درخانه چون بیگانه گشته
هر نمادی جای اوبردل نشسته
نام نیکت هم اگر بیگانه گردد
قلب کوروش درزمین ویرانه گردد
شعر از سورنا آرام
حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
چه ترا دردی ست
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجا هستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست
از دشمن
آفتابی شو!رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان برتن صحرا
روز خاموش است ...آرام است از چه دیگر می کنی پروا؟!
سهراب سپهری!

چهار پنج سال پیش یه فیلمی دیدم که مرحوم حسین پناهی تو سکانس آخرش یه شعر می خوند.
یه بیت اون شعر هیچ وقت یادم نمی ره.....
خوشا به حال لک لک ها
که خوابشون "واو" نداره.....
خوشا به حال لک لک ها
که عشقشون "قاف" نداره.......
I am crying
No sound
No tear
......Thank God there are many "again" s

_________________________________________________
" معلومات ضرب در ادعا مساوی با K عدد ثابت! "
___________________________________
وای بر آنکس که در روز محشر سر از خاک برون آورد و نشانی از معرکه جهاد در وی نباشد .
رفتید، بیآنکه دلبستگیهایتان را مرور کنید
رفتید، بی آنکه لحظهای تردید کنید... بی آنکه لحظهای درنگ کنید...در رفتن یا ماندن! بی آنکه، دلبستگیهایتان را مرور کنید و آرزوهایتان را بارور...
در رفتن، شتابی عجیب داشتید و در ماندن، اکراهی عمیق. مطمئن بودید راه، درست است، از جاده، از سفر، از... نمیترسیدید.
«فهمیده» بودید آخر این جاده، دل کندن از خاک، بلند شدن، اوج گرفتن و پرواز است.
![]()
________________________________________________
خدایا به تو پناه می برم
پس چون قرآن مىخوانى از شيطان مطرود به خدا پناه بر
چرا كه او را بر كسانى كه ايمان آوردهاند و بر پروردگارشان توكل مىكنند تسلطى نيست
![]()
نام سال تولد شما چیست ؟
![]() |
![]() | |
| سال خوک | سال گاو | |
![]() |
![]() | |
| سال خرگوش | سال قوچ | |
![]() |
![]() | |
| سال موش | سال خروس | |
![]() |
![]() | |
| سال مار | سال ببر | |
![]() |
![]() | |
| سال میمون | سال اسب | |
![]() |
![]() | |
| سال اژدها | سال سگ | |
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 11:46 موضوع | لينک ثابت
چه قدر خوبه آدم یکی رو دوست داشته باشه . . .
نه به خاطر اینکه نیازش رو بر طرف کنه . . .
نه به خاطر اینکه کسه دیگرو نداره . . .
نه به خاطر اینکه تنهاست و
نه از روی اجبار . . .
بلکه به خاطر اینکه
اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره .
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند
4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می
مانند. شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم گریه غرورموبهم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمی کنه قدم می زنه
گریه نمی کنم نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میونه زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ نا گزیرم,یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب و داره
اگه یکی باشه منو بفهمه براش غرورمو بهم میزنم
گریه که سهل زیر چتر شونه اش تا آخر دنیا قدم می زنم
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم گریه غرورموبهم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمی کنه قدم می زنه
گریه نمی کنم نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میونه زندگی افتادم
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

از تو كلامي از سر لطفي ،حتي نگاهي دلنشين كافي است
آري براي شام يك درويش آب و كمي نان جوين كافي است
در كشور جانم نميخواهم فرمانرواي ديگري جز تو
زيرا به اين باور يقين دارم ، يك شاه در يك سرزمين كافيست
من جز به اذن حضرت چشمت ، راهي به لبهايت نميجويم
پيشانيت را باز كن از اخم ، نامهربان ديوار چين كافيست
شعر و ترانه چشمك و ابرو ،صياد يك شير است يا آهو ؟
آماده ام تير و كمانت كو؟صيدم كن اي آهو كمين كافيست
هرچند با سقفي جدا از هم، سقفي جدا فرسنگها از هم
تو دوستم داري همين خوبست ، من عاشقت هستم همين كافيست

لحظه هايم را به تو مي سپارم
تا با دست هاي مهربانت آنرا به شادي در آوري
و نگاهم را ادامه ي نگاهت كنم
تا كه سرسبزي درخت اميد را با هم نظاره گر باشيم
بيا تا با هم در تمام لحظه هاي زندگي
نه نقطه شروع و نه نقطه پايان
بيا تا هميشه ...
ناتمام بمانيم.........





البته هنوزم از پیشنهادم پشیمونم وشایدم شرمنده مطمئنم که دیگه این پیشنهادو بهت نمیدم

زن عشق می کارد و کینه درو می کند !
دیه اش نصفه دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر !
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی !
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی !
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی !
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی !
او درد می کشد و تو نگرانی که دختر نباشد ...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی !
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ! ! !
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 11:46 موضوع | لينک ثابت
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 11:35 موضوع | لينک ثابت
|
به مناسبت زیارت مخصوص امام رضا
|
|
سلام مظهر یکتای لیس الا هو سلام حضرت خورشید ماه یوسف رو مقام عصمتتان انما یرید الله قسم به اشهد ان لا اله الا هو شبی نشان بده از باب یطمئن قلوب به چشم خسته مان گوشه ای از آن ابرو دخیل گریه ببندید زائران اینجا به حلقه های ضریح مطهر از هر سو چگونه ضامن دلهای ما نخواهد شد رئوف شهر که کرده ضمانت آهو خوشا به حال کسی که شبیه اهل نظر به خدمت حرمش گیرد از مژه جارو السلام علیک یا سلطان یا علی ابن موسی الرضا المرتضی |
|
|
|
یا ضامن آهو |
<
السلام علیک یا غریب الغربا یا علی ابن موسی الرضا المرتضی (ع)
|
|
|
|
یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه
|
|
ولادت با سعادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س) بر عاشقان آل الله تبریک و تهنیت باد. هیئت جوانان آل طه (ع) |
|
|
|
برنامه هفتگی هیئت جوانان آل طه(ع) |
|
تاراج دل به دو ابروی دلبر است مستی قلب عاشقم از جام کوثر است برسردر بهشت خدا حک شده چنین بختش بلند هرکه گرفتار حیدر است السلام علیک یا سیدالوصیین یا امیرالمومنین علی (ع)
التماس دعا |
|
|
|
یا جعفر ابن محمد ایها الصادق (ع) |
<
التماس دعا |
|
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<< |
|
|
|
هیئت جوانان آل طه (ع) با مداحی برادر عباس گروسی یکشنبه ها هر هفته تهران ، شهرک ولیعصر (عج) ، م زاهدی ، خ سجادی جنوبی ، خ شهید چنکشی ، پلاک 54 التماس دعا |
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 11:34 موضوع | لينک ثابت
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

ميلاد هشتمين امام، اختر تابناک آسمان امامت و ولايت،
آقا امام رضا (ع)
بر شما مبارکباد.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
نزدیک می شوی به من
فرسنگها درمن فرو می روی
در من خانه می کنی
در من حضور می یابی
لحظه به لحظه هرجا و هر کجا
توی انگشتهایم جاری می شوی
سطرسطرخاطراتم را می نگاری
روی لبم می نشینی
خنده می شوی، حرف می شوی
دلم که می گیر د ازچشمهایم می باری
کیستی؟ کیستی تو ؟
کیستی تو که این همه
در من می تابی
بی آنکه کاسته شوی
بی آنکه غروب کرده باشی
کیستی؟ کیستی تو که این همه
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه

.jpg)
.jpg)
نیمه دوم سال ۸۸ بر شما چگونه خواهد گذشت ؟
درنیمه دوم سال قدر موقعیتها را بدانید، انتظارات شما برآورده میشود.
حوادثی در راه است که نتایج ثمربخشی خواهد داشت. با خانواده …
ه
ببخشید بیدارت کردم میدونم دیگه خیلی قدیمی شده اس ام اس سرکاری نیمه شب ولی خواستم امتحان کنم ببینم هنوز حال میده یا نه
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 11:23 موضوع | لينک ثابت
دل وحشت زده در سينه من ميلرزيد
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
ضربهي دست مرا پاسخ گوي
ضربه دست مرا پاسخ نيست
تا به كي بايد تنها تنها
وندر اين زندان زيست
ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من
كردهام با غم تنهايي خو
ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان
چه صدايي آمد؟
ضربهاي كوفت به ديواره زندان، دستي؟
ضربه ميكوبد همسايه زنداني من
پاسخي ميجويد
ديده را ميبندم
در دل از وحشت تنهايي او ميخندم !!
سنگ گور
اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانكه به جز تلخي اندوه
در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم
اي رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهاي باز به سويم؟
گر آمده اي از پي آن دلبر دلخواه
من او نيم او مرده و من سايه ي اويم
من او نيم آخر دل من سرد و سياه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه كس در همه احوال
سوداي تو را اي بت بي مهر ! به سر داشت
من او نيم اين ديده ي من گنگ و خموش است
در ديده ي او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تيرگي ي شامگهان بود
من او نيم آري ، لب من اين لب بي رنگ
ديري ست كه با خنده يي از عشق تو نشكفت
اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده مي خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن كس كه تو مي خواهيش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم كه به ناگاه
چون ديد و چها كرد و كجا رفت و چرا مرد
من گور ويم ، گور ويم ، بر تن گرمش
افسردگي و سردي ي كافور نهادم
او مرده و در سينه ي من ، اين دل بي مهر
سنگي ست كه من بر سر آن گور نهادم
خوب من ! بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست
من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصلا قرار خوبی نیست!
عید امسال تنگ می چسبم به تن مهربان تنهایی
بی تو تکرار می کنم با خود : دل سیاستمدار خوبی نیست!
تو بخند و بخند و باز بخند، جای این اشک ها که می ریزم
خوب شد که تو زود فهمیدی گریه راه فرار خوبی نیست
قبر این مردگان خاک آلود التماسی ست از سر اجبار
که خدا هفت بار فرمودند : مرگ، گشت و گذار خوبی نیست!
دست کم روزهای آخر را اندکی عاشقانه تر طی کن
تا توانی دلی بدست آور، دل شکستن که کار خوبی نیست!
***************************************
فضای خسته و پوسیدهی زمستانی
و حسِّ مبهم «شاید تو هم پشیمانی»
تمام ِ حوصلهام را سؤال پیچیده
پر از تو ام و پر از ابرهای بارانی
نشسته در اتوبوسی که ایستگاهاش را
به هر کجای جهان میشود بچسبانی
در انتخاب ِ خودم یا تو یا خدایی که ...
که بگذریم، از این فکرهای شیطانی
ببین مرا وسط ِ جادههای بی عابر
بدون قلب ِ تو، با عشقهای جبرانی
تو را قدم زدم آنقدر تا که پیوستم
به خط ِ ممتد ِ این جادههای طولانی
به اعتراف گناهی نکرده افتادم
مرا بلند کن از این دروغ پایانی
*********************
بگذار زمان روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد
بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد
بگذار گناه هوس آدم و حوّا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد
مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد
ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده ی نادیده که دادند نباشد
یک بارتو درقصه ی پرپیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد
آشوب،همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد
درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست
در تک تک رگهای تو هرچند نباشد
من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد...
وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمان روی زمین بند نباشد...
**********************
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ء عمر سفر میکردم
چشم من چشمه زاینده اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر اب
در نگاه تو رها میشدم
از بود و نبود
***********************
دستهایت بوی غربت میدهند
تنهایم بگذار تا همیشه
تا سکوت گریه هایم را کسی حس نکرده
تنهایم بگذار
تا بی نهایت اشکهایم تنهایم بگذار
تنهایم بگذار تا بی تو بودن را بار دیگر تجربه کنم
نا گفته های سروده ام زیاد است ولیک
کسی ندارد گوش شنوا
در زمینی که کسی عشق را نمیفهمد
من بی توام و بخاطر توست که زندگی ام مردگی ست
من بی تو ام و این بوی تلخ تنهایی را به بودنت ترجیح دادم بی اراده
دستهایت بوی غربت می دهند
تنهایم بگذار
بگذار تا از دستهایت در شعرم حرفی نزنم
شعر من تحمل سنگینی دستهای به ظاهر معصومت را ندارد
"من"....
چه کلمه بی مفهوم ماتمی
در سکوت سیاه سازم هم جا نمیشود
"من"...
در لابه لای نت های ظریف شعرم هم جا نمیشود انگار "من"... .
گمشده ی دوران مغمون بی تفاوتی بیا و دوباره بچشان زندگی را به
"من"
************************
باز هم برای تو.............
اگه یه روز بغض گلویت را فشرد "خبرم کن بهت قول نمیدم که می خندونمت ولی می تونم باهات گریه کنم...
اگه یه روز خواستی در بری " حتما خبرم کن . قول نمیدم که ازت بخوام وایسی اما می تونم باهات بدوم...
اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی " خبرم کن . قول میدم که خیلی ساکت باشم
اما.........
اگه یه روز سراغم روگرفتی وخبری نشد...........سریع به دیدنم بیا بهت احتیاج دارم
***********************************************
عشق تو 1
خیال تو
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
--------------------------------------
بهانه
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این با ر می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
---------------------------------------------------
*******************************
خوشا شب نشستن به پهلوی تو
تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو
خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن
وســـجده به محـــراب ابـــروی تو
خوشا در نگاه تو چون می خـــراب
خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو
دو چـــشم پـــر از کهربای خموش
که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو
خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر
که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو
...
بیا پــــــر شوم از تو تا پــــر شود
ســــکوت زمین از هــــیاهوی تو
*************************
------------------------------------------
***************************
هیچکس اشکی برای ما نریخت ،
هر که با ما بود از ما میگریخت ،
چند روزیست که حالم دیدنیست ،
حال من از این و از آن پرسیدنیست ،
گاه بر روی زمین زل میزنم ،
گاه بر حافظ تفعل میزنم ،
حافظ دیوانه فالم را گرفت ،
یک غزل آمد که حالم را گرفت ،
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .
*******************
------------------------
*******************
چه شام ها که چراغم فروغ ماه تو بود
پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود
اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست
ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود
دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت
که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود
عنایتی که دلم را همیشه خوش میداشت
اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود
بلور اشک ، به چشمم شکست وقت وداع
که اولین غم من ، آخرین نگاه تو بود !
***************
-----------------
**************
شب و هجوم غمت، ذره ذره سنگ
و خنده های لبت، غنچه رنگ به رنگ
به زخمه زخمه ی عشقت، به سوز و ساز تنم
که بسته اند دلم را به سانِ سنگ به سنگ
شب است و بین سکوتی سیاه می شکنم
و باز می زنم از فرطِ درد چنگ به چنگ
چه قدر گریه کنم بین مردمی شب کور
و هی اضافه شود لحظه لحظه ننگ به ننگ
بیا و دست دلم را بگیر بودنِ محض!
که آمده دلم از این جهانِ تنگ به تنگ.....
**************************
----------------------------------------
****************************
این روزها که میگذرد، جور دیگرم
دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم
دیگر دلم برای تو پرپر نمیزند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم
دیگر خودم برای خودم شام میپزم
دیگر خودم برای خودم هدیه میخرم
دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم
اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمیبرم
من شعر مینویسم و سیگار میکشم
تو دود میشوی و من از خواب میپرم
***************************
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 10:13 موضوع | لينک ثابت
این روزها گرفته و گیجم، مجال نیست
حتی برای شعر کمی شور و حال نیست
دیگر همه به حال بدم خو گرفته اند
دلتنگی ام برای عزیزان سوال نیست
تقویم خاک خورده و از یاد رفته ام
در من نشان تازه ای از ماه و سال نیست
بگذار برگ های مرا باد پر دهد
بگذار نا تمام بمانم،خیال نیست
من خود به چشم دیده ام این را که گفته اند
هر جا که شوق پر زدنی هست، بال نیست
ای دست مرگ، میوه ی عمر مرا بچین
باور کن این که در دل من مانده،کال نیست
که دل ازدوریت چه کشید
سوخت در آتش وخاکستر شد
وعده های توبه دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و برخاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن و روی تو سپید
جان به لب آمده درظلمت غم
کی به دادم رسی، ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد سیاوش مشکن
که خدا برتو نخواهد بخشید
*******************
فاصله را تو يادم دادي
وقتي با لبخند
دور شدي از من
عكاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد
تو در عكس نيستي
فاصله يعني تو...
هيچ وقت حسود نبودم
ولي از ديدن شادي ات به خود مي پيچم
هيچ وقت بدجنس نبودم
ولي آرزو دارم يك روز خوش هم نبيني
هيچ وقت بدگمان نبودم
ولي مطمئنم تو هر ثانيه به من خيانت مي كني
با تمام اينها خوشحالم كه هنوز عاشقت نشدم،
فقط حاضرم برايت بميرم...
چه كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟
چه كسي مي داند كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي؟
پيله ات را بگشا تو به اندازه يك پروانه زيبايي
پیش از اینها......
پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه ها ي برجش از عاج و بلور
برسر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و توفان، نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است ...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
بازباني بي الفبا حرف زد
مي توان در باره هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 10:1 موضوع شعر | لينک ثابت
1- در يك سيستم دولتي ؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد ! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.
2- در يك سيستم دولتي ؛ هيچ گاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد ؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.
3- در يك سيستم دولتي ؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد ، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد !
4- در يك سيستم دولتي ؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك ، محبوبيت فراواني به دست آوريد ؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد !
5- در يك سيستم دولتي ؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد ، بيشتر خوار و خفيف باشيد.
6- در يك سيستم دولتي ؛ با اشكالات سازمان تان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد ؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود . آن مشكل ، شما هستيد !
7- در يك سيستم دولتي ؛ اشتباهات يك مدير را هيچ گاه به مدير ديگر نگوييد ؛ در غير اين صورت بجاي يك مدير ، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.
8- در يك سيستم دولتي ؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليت هاي به موقع ، نظم شما تشخيص داده نمي شود ؛ بلكه براي اين كار راه هاي ساده تري هم هست.مثلا فقط كافي ست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد !
9- در يك سيستم دولتي ؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد ؛ در غير اين صورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.
10- در يك سيستم دولتي ؛ هميشه حرف ها (فرمايشات) مديرتان را تائيد كنيد ، حتي اگر از نظر او «ماست ، سياه باشد !»
11- در يك سيستم دولتي ؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد ، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.
12- در يك سيستم دولتي ؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.
13- در يك سيستم دولتي ؛ آسه برو ، آسه بيا ، كه گربه شاخت نزنه ؛ مگر اينكه با گربه نسبتي داشته باشيد !
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
تو می دانی که من
از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

وقتی کلمه گریه را به کار می بریم همه به یاد کودکی و غم های خود می افتیم درسته؟؟؟
اما گریه حتی در اوج خوشحالی نیز می تواند باشد پس گریه فقط برای دوران کودکی نیست گریه به
معنی سبک کردن خودمون...
من خودم تا چند سال پیش از گریه تصوری متفاوت داشتم و فکر می کردم که اگر گریه کنم مرد نیستم
و به همین خاطر گریه نمی کردم اما مدتی که فهمیدم اگه گریه کنم خودم سبک کردم و خودم را راحت
کردم و دیگه احتیاج نیست این بغض را توی گلوم نگه دارم...
گریه حق دلمون پس بیا این حق را ازش نگیریم![]()
![]()
![]()
همیشه دوستون دارم
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

شب را دوست دارم چون تاریک است...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تاریکی را دوست دارم چون ساکت است...![]()
![]()
![]()
![]()
سوکت را دوست دارم چون ارامش بخش است...![]()
![]()
ارامش را دوست دارم چون زیباست...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زیبایی را دوست دارم چون به رنگ دریاست...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دریا دوست دارم چون نشان از خداست...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدارا دوست دارم چون یکی و تنهاست...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

میان لاله ها از غم نگفتن چرا زودم شدی رفتی ز بالین دل آتش گرفته گشت خونین تو که مهرت ز دل ها خانه می کرد وجودم را از عشق دیوانه می کرد نگفتی بوسه هایت با من چه می کرد تمنای نگاهت بیگانه ام کرد تو که دم می زدی مادام ز باران زلالی را به رخ ها می کشاندی از دو رنگی ها گریزان بودی و باز هزار رنگ گشتی و با ما نماندی ؟
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

عاشق شدن هنر نیست...............عاشق ماندن هنر است
![]()
بمونیم ![]()
![]()
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

توی دنیای به این بی رحمی طالب سه چیز باش: یک گل برای یک روز یک ستاره برای یک شب
یک دوست خوب برای یک عمر![]()
.jpg)
![]()
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


چشمانم خالی از اشک و
دستانم خالی از حس
درد را نمی فهمم
زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است
جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اشت از بانگ عشق سرشار است
نوشته شده توسط سیامک @@ نازنین در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 13:41 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستان
من سیامک و از همدانم و این وبلاگ رو میخوام تقدیم کنم به دوست عزیزو مهربانم
$$ نازنین $$خانم و امید وارمکه با این وبلاگ بتونم جای خالی شما روپر کنم و امید وارم که
همه شما از این وبلاگ استفاده کنید و من سخت سخت منتظر نظرات و پیشنهادات شما
دوستان و عزیزانم هستم ××
من ایمیل و ایدیمو در اخر براتون میزارم که اگه کارم داشتین برام اف بزارین یا برام ایمیل بزنید ××
sf_ze@yahoo.com
sf_ze
××××××××××××××××××××××××××
نمی دانم!
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی دانم کوزه گر از خاک گلویم چه خواهد ساخت؟
و بسیار مشتاقم سوتکی سازد
به دست کودک گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی در آن بدمد
و بدین سان...
بشکند ((سکوت مرگبارم)) را!
ارادتمند شما
$$$$$$$$$ سیامک $$$$$ نیلو ؟$$$$$$$$$$
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
POWERED BY
كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان